حكيم زجاجى
295
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
. . . به دو گفت برگرد زود * به خنجر برآور ز بغداد دود سپاه گريزنده گشتند باز * كم از كبك بودند ، گشتند باز سپيده كه از كوه بركرد سر * برآورد سيمرغ خورشيد پر 150 به ميدان مغل تيزتاز آمدند * بر خيل دشمن فراز آمدند چو شد بايجو در صف رزم تيز * دواتى بشد زآنميان در گريز بلى فتح دين اندرآمد به جنگ * بكوشيد مردانه از نام و ننگ دواتى به رزم اندرون كشته شد * ز بغداديان بخت برگشته شد دواتى به بغداد شد پايمال * چو مرغى بريده به كين پر و بال 155 ز ماه محرم ده و پنج روز * چو بگذشت آن شاه كشورفروز . . . * هم اندر زمان كرد آغاز جنگ سوى غرب شد بايجو كامياب * سوغونجاق نوين [ چو ] افراسياب بغاى تمر ( ؟ ) نيزشان يار بود * اميرى جوانبخت و بيدار بود به مردان لشكر بفرمود شاه * يكى كنده كردند بر روى راه 160 ز خشت و ز گل نيز ديوار كرد * عروسك به هر جاى بر كار كرد نهادند بر هر طرف منجنيق * بفرمود تا سنگ زد جاثليق . . . سنگ گران * به جنگ ايستادند از هر كران سر برج باره بينداختند * زمين را ز مردم بپرداختند خليفه چو بازى از آنگونه [ ديد ] * جهان در كف [ ديو ] وارونه ديد 165 . . . صاحب نامدار * كه بودى به ديوان او در به كار همان ابن درنوس [ و ] چندان سران * كه بودند بغداد را مهتران برفتند با تحفهء چند پيش * به نزديك آن شاه پاكيزهكيش ببردند از انواع نزدش خورش * كه تا جسم را زآن بود پرورش نگفتند چيزى و گشتند باز * برفتند نزد خليفه به راز 170 بگفتند كاين مرد تند است و تيز * دلش پر ز كين است و دل پرستيز به مال فراوان توان كرد نرم * كه دارد دل آتش فتنه گرم فضولى سرى گفت كاين راى نيست * به دل در مرا زاين سخن جاى نيست اگر گنج گوهر فرستى برش * دماغى قوى آيد اندر سرش